تبلیغات
گلچینی از داستان کلی رستم و سهراب
{شاهنامه}
رزم رستم و سهراب (1)
کنون رزم سهراب و رستم شنو دگرها شنیدستی این هم شنو رستم هنگامیکه می خواست سمنگان را ترک کند به تهمینه زنش مهره ای را که بر بازو داشت داد. بدو داد و گفتش که این را بدار اگر دختر آرد تو را روزگار بگیر و به گیسوی او بر بدوز به نیک اختر و فال گیتی فروز ور ایدون که آید ز اختر پسر ببندش به بازو نشان پدر چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه یکی پورش آمد چو تابنده ماه چو خندان شد و چهره شاداب کرد ورا نام،تهمینه سهراب کرد چو یک ماه شد همچو یک سال بود برش چون بر رستم زال بود چو ده سال شد زان زمین کس نبود که یارست با وی نبرد آزمود روزی سهراب سراغ پدر را از تهمینه گرفت.و مادرش گفت: تو پور گَوِ پیلتن رستمی زدستان سامی و از نیرمی جهان آفرین تا جهان آفرید سواری چو رستم نیامد پدید سهراب که این جریان را شنید گفت با سپاهی می روم و کاووس را از تخت برداشته و پدر را به پادشاهی می رسانم.آنگاه به توران می آیم و افراسیاب را به زیر می کشم. چو رستم پدر باشد و من پسر نباید به گیتی کسی تاجور چون افراسیاب خبر حمله سهراب را شنید خوشحال شد و سپاهی به یاری او فرستاد. به گردان لشکر سپهدار گفت که این راز باید بماند نهفت پدر را نباید که داند پسر که بندد دل و جان به مهر پدر مگر کان دلاور گَوِ سالخَورد شود کشته بر دست این شیر مرد از آن پس بسازید سهراب را ببندید یک شب بر او خواب را چون رستم خبر لشکر کشی را شنید با سپاهی برای مقابله با آنان راهی شد.روز اول هیچ یک کاری از پیش نبردند و سهراب که نشانی های پدر را در رستم دیده بود از او خواست که دست از جنگ بردارد. زکف بیفکن این گرز و شمشیر کین بزن جنگ و بیداد را بر زمین دل من همی بر تو مهر آورد همی آب شرمم به چهر آورد رستم پیشنهاد او را نپذیرفت و گفت: زکشتی گرفتن سخن بود دوش نگیرم فریب تو زین در مکوش بکوشیم فرجام کار آن بود که فرمان ورای جهانبان بود *** ادامه را در رزم رستم و سهراب(2)ببینید

سلام
متأسفانه در جامعه امروز فساد و فحشا بسیار و دیانت و صداقت کمرنگ شده است.
اول از همه نوشته شناخت شیطان را از قسمت جستجو سرچ کرده و بخوانید.
ضمنا استفاده از تمامی مطالب این وب برای دوستانی که وب هایی با موضوع مذهبی دارند آزاد هست.