تبلیغات
شناخت شیطان - love

شناخت شیطان

{وَاَلعَصر اِنَّ اِلاِنسان لَفی خُسر}(قسم به زمان که انسان در زیان است.)

23 مرداد 89

love

نویسنده: mohsen 21   

یک داستان غم انگیز عاشقانه

جدایی و ....

{قصه ای که من نوشتم حکایت یک دختر و پسر ایرانی هست که تا حد جنون به هم علاقه مند می شوند و لی...}

شهاب پسری 16ساله هست که توی راه باشگاه به طور اتفاقی با یک دختر تقریبا هم سن خودش نگاه تو نگاه می شن و اولین جرقه های عشق توی قلبشون زده می شه.اما نه شهاب می فهمه عاشق شده و نه هانیه،هر دوشون توی ذهنشون این جریان رو یک اتفاق روزمره تلقی می کنن و رد می شن.ولی تو دل دوتاشون آشوبه و یه غم رو قلبشون پرده ای تیره می اندازه.

دو روز گذشت و دوباره شهاب داره رد می شه که هانیه رو توی ایستگاه اتوبوس دید،همینکه هانیه رو دید انگار یه تشت آب سرد روی بدنش ریختن و شعله غم دلش زیاد تر شد و کم کم فهمید  ای وای من که اسیر نگاه دختره شده.

هانیه هم اون رو دید ولی ترسید توی محلشون کسی ببینتش پس خودشو به اون راه زد که شهاب رو ندیده.

ولی شهاب که مثل هانیه خیلی براش سخت بود حرفشو به طرفش نزنه تصمیم گرفت پای همه چیز وایسه و جلو بره کمی که جلو تر رفت دید که مادر هانیه هم کنارش نشسته و خیلی ناراحت شد.بعد دید دختره (هانیه)گوشیش رو در آورد و با گوشیش کمی ور رفت شهاب هم بلوتوثش رو روشن کرد و دید یه نفر به نام هانی بلوتوثش روشنه گفت حتما خودشه سریع رفت و یه کاغذ و قلم خرید و شمارش رو نوشت و عکسش رو گرفت تا برای هانی ارسال کنه ولی چه حیف که هانیه رفته بود و هیچ کس در ایستگاه نمانده بود.

ولی شهاب اون روز رو باشگاه نرفت و توی ایستگاه بر گشت محلشون منتظر دختره موند.همین که هانیه اون رو دید بلوتوثش رو روشن کرد شهاب هم شمارش رو فرستاد و هانیه یس داد.

شهاب هم خوش و خوشحال به خونه رفت.

شهاب ساعت 10شب که سریال شروع شد رفت روی پشت بوم و منتظر زنگ دختره شد.

هانیه هم ساعت 10:15زنگ زد و اولین کلمه هر دوشون سلام بود و چند ثانیه سکوت.

شهاب که تحملش تموم شد شروع کرد و از خودش گفت و اینکه احساس می کنه عاشق هانیه شده.

هانیه حرف شهاب رو قطع کرد و گفت خوبه.

شهاب که اینو شنید می خاست از خوشحالی از روی پشت بوم بپره پایین.ولی چه حیف که اسیر دختری پاک شده بود.

هانیه گفت چی شد حرف نمی زنی ؟

شهاب هم گفت تو بگو من هنگ کردم

هانیه گفت چقدر ظرفیتت پایینه ولی اشکال نداره.و....

خلاصه از همین تماس تلفنی اولین  رابطه های هانیه و شهاب شکل گرفتند.و اون ها با هم دوست شدند تا چند مدت.

شهاب با اینکه حالا 18سال بیشتر نداشت کار می کرد و برای هانیه هدیه های گرونی می خرید و همین طور هم هانیه روز به روز بیشتر به او نزدیک می شد نه به خاطر هدیه ها به خاطر غیرت و پاکی شهاب.

شهاب گفت که اگه بخواد یه کار درست و حسابی پیدا کنه باید بره سر بازی و هانیه هم این رو پذیرفت هر چند براش خیلی سخت بود.

شهاب رفت سر بازی ولی نامه های شهاب و هانیه برای هم قطع نمی شد تا اینکه یه روز با آخرین نامه هانیه روبرو شد.

هانیه نوشته بود که یه خاستگار براش اومده و خانواده اش هم موافقن و پدر اسرار به بله گفتن هانیه داره و لی بعد که شهاب زنگ زد به هانیه هانیه گفت وقتی اومدن خاستگاری و ما با هم حرف زدیم پسره رو یه جوری پیچوندم که دیگه نیاد.

شهاب گفت تو که پای من واستادی ؟

هانیه هم گفت تا آخر عمر .

سه دقیقه وقت تلفن پادگان تموم شد و تلفن قطع.

شهاب هم آروم شد و می گذروند تا اینکه چند ماه نه نامه ای براش اومد و هانیه هم تلفن رو جواب نمیداد

شهاب مرخصی گرفت و رفت در خونه هانیه و منتظر موند تا دیدش.

هانیه تا شهاب رو دید سرع اومد جلو گفت:

خوب نیست اینجا هم دیگه رو ببینیم بیا پارک شهر.

شهاب لباسش رو عوض کرد و هانیه رو توی پارک شهر دید

سلام علیک و احوال پرسی و چند تا جمله عاشقونه و حرف های هانیه که می گفت:

شهاب می ترسم دیر بشه و من و تو به هم نرسیم

شهاب حرفشو قطع کرد و گفت اگه تو این دنیا هم به هم نرسیم من تو اون دنیا منتظرتم.

هانیه گفت جدی دارم حرف می زنم

شهاب گفت راستی چرا گوشیتو جواب نمیدی؟

هانیه گفت پدرش از نامه های او خبر دار شده و خیلی محدودیت های دیگه ای به جز گرفتن گوشی براش قائل شده و لی مهم نیست.

شهاب گفت ولش کن از خودت بگو

هانیه گفت{گوش کن شهاب من دارم با خانواده برای همیشه می رم پاریس حدود 20روز دیگه اگه نیای دنبالم من به اجبار پدرم مجبور می شم برم .شهاب خواهش می کنم.کمکم کن}

شهاب گفت چرا می خاید برید پاریس؟

هانیه گفت پدرم ورشکست شده و اونجا یه آشنا داریم که قرار بریم و بابام کار کنه و بدهکاری های اینجا رو بده.

شهاب گفت چه قدره؟

هانیه:400میلیون

شهاب گفت چکار کنم؟

هانیه:نمیدونم فقط ازت دور نشم

شهاب گفت فرار می کنیم اول عقدت می کنم بعد هم میریم یه شهر دیگه>

هانیه گفت هرچی تو بگی پولش رو داری؟

شهاب گفت جور میکنم.

هانیه گفت من یه خاله دارم توی اردبیل که جریان رو براش گفتم و گفته اگه نخاستی باهاشون بری بیا پیش خودم.

شهاب گفت خوب اینکه خیلی خوبه.

هانیه گفت آخه بابام میگه حتما باید برم.و خاله هم رو حرف پدر و مادرم حرف نمی زنه.

شهاب گفت تا چند روز دیگه با پول بر می گر رفت.

شهاب تا چند روز دنبال کار گشت و بعد هم که نشد با اینکه خیلی براش سخت بود تصمیم گرفت از برادرش قرض کنه و برادرش گفت اگه یه نفر رو گوش مالی بده پول رو بهش می ده.آخه برادر شهاب خیلی پست بود.

شهاب هم رفت و اون طرف رو داغون کرد و یه روز که در خونشون رو باز کرد دید مامور داره میاد توی کوچه.

تموم نامه های هانیه رو ریخت تو کیفش و پولهارو برداشت و خواست فرار کنه که دستگیر شد.حالا 10 روز از دیدارش با هانیه گذشته و فقط 10 روز دیگه وقت داره.

ولی افسوس

10روز مثل یه رویا گذشت و هانیه مجبور شد که بره .

آه از دل شهاب .

بعد که با زمانت عموش بیرون اومد کار از کار گذشته بود و هیچ آدرسی از هانیه نداشت.فقط شماره خاله اردبیلی هانیه رو داشت .زنگ زد و شماره اقوام هانیه   که قرار بود هانیه اینا  پیشش برن رو خواست.

بعد که خاله هانیه اونو شناخت اسرار کرد که هانیه رو فراموش کنه و لی وقتی دید شهاب خیلی عاشقه شماره رو بهش داد.

شهاب زنگ زد و یه پسره حدود 26-27ساله به فرانسوی حرف زد بعد که شهاب باهاش حرف زد به فارسی گفت که چی می خاید.شهاب که گفت می خام با هانیه خانوم صحبت کنم پسره گفت چه نسبتی باهاش دارید؟

بعد شهاب خودش رو یه دوست خانوادگی معرفی کرد.پسره گوشی رو به بابای هانیه داد و بابای هانیه کلی شهاب رو خفت داد و بهش فحش داد.

بعد هر بار که شهاب زنگ می زد با فحش و بد و بیراه پسره رو برو می شد.

3سال گذشت و خاله هانیه بهش زنگ زد و گفت که هانیه با همون پسره ازدواج کرده و برای ماه عسل می خان بیان ایران و خاله هانیه التماس کرد که شهاب کار به کار هانیه نداشته باشه و اون رو فراموش کنه.

ولی شهاب گفت من به شما التماس می کنم که ترتیبی بدید تا فقط یه بار با هانیه حرف بزنم.

خاله هانیه گفت اون شوهر کرده و تو که نمیخای گذشته هارو براش زنده کنی؟اگه دوسش داری بذار ناراحت نشه.

شهاب گفت خداحافظ و قطع کرد.

شهاب رفت و بالای کوه نشست و کلی گریه کرد و هرچی سنگ دم دستش اومد پرت کرد ته پرتگاه.اونقدر گریه کرد تا بیهوش شد و پرت شد ته دره  در حالی که عکس هانیه تو دستش بود.

اما قصه اینجا تموم نمیشه و هانیه که می خاست یه بار خونه قدیمیشونو ببینه به محله قدیمی رفت و اعلامیه فوت شهاب رو به دیوار دید.بعد که با شرکت توی تشییع جنازه اش محل قبرشو پیدا کرد به دور از چشم شوهرش که از روی اجبار باهاش ازدواج کرده بود سر قبر شهاب رفت و حرف های نزده رو بهش گفت و بهش گفت از شب زنده داری های توی دیار غربت و بهش گفت از بی رحمی زمونه و از اجبار پدرش برای ازدواج با ساسان یعنی شوهرش.

اما چه حیف که از شهاب فقط یه قبر و ساک باشگاهش مونده بود.

جدایی و مرگ

نظرات() 
Cialis generic
19 فروردین 97 04:04 ق.ظ

You said it adequately.!
cialis pas cher paris cialis tablets for sale cialis venta a domicilio click here take cialis cialis baratos compran uk comprar cialis 10 espa241a cialis taglich canada discount drugs cialis cialis generique low cost cialis 20mg
Cialis pills
3 فروردین 97 07:16 ق.ظ

Seriously plenty of good advice!
cialis generic tadalafil buy cialis qualitat buying cialis overnight cialis daily reviews free generic cialis cialis for sale in europa buy cialis uk no prescription price cialis wal mart pharmacy cialis generico in farmacia cialis dosage recommendations
foot pain burning
6 تیر 96 09:27 ب.ظ
Loving the information on this internet site, you have done outstanding job
on the content.
cindystang.wordpress.com
27 اردیبهشت 96 06:24 ب.ظ
Hello, i believe that i saw you visited my web site thus i got here to go back the prefer?.I'm trying
to find things to improve my website!I suppose its good enough to make use of some of your concepts!!
Sean
25 اردیبهشت 96 12:49 ب.ظ
What's up to all, how is all, I think every one is
getting more from this web site, and your views are
nice in support of new people.
BHW
25 فروردین 96 07:33 ق.ظ
Thanks for the auspicious writeup. It in fact was a enjoyment account it.
Glance complex to more introduced agreeable from you! However,
how could we be in contact?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

نظرسنجی

    بهترین راه آزار شیطان چیست؟





حدیث
اوقات شرعی